#وسوسه_پارت_214


سميه با چشماي گشاد به طرف مظاهر برگشت و گفت :

چه عجب..افتاب از كدوم طرف در امده… كه اينبار بدون چون و چرا گفتي چشم ..

مظاهر-اي خانوم ….اخه خودمم امشب هوس كردم

سميه - اهان ..همينو بگو …چه خوشم من ….

فكر كردم اقا براي دل خوش من مي خواد بره دنبال ماشين عروس …

مظاهر با خنده سرعت ماشينو زياد كرد و با بوق زدن نزديك ماشينا شد …كم كم از بقيه جلو زد…و به ماشين عروس رسيد ….

داماد انقدر خوشحال بود كه دستشو از روي بوق بر نمي داشت …

عروسم قابل ديدن نبود …مخصوصا با چادري كه رو خودش كشيده بود …

ماشين ديگه اي با بوق زدن به ماشين ما رسيد …

…دو تا پسر از پنجره هاي همون ماشين اويزون شده بودنو با وپارچه هايي كه تو دستشون بود شروع كردن به رقصيدن ..و تكون دادن پارچه ها

.همراه با رقصيدن ….سوت مي زدنو .. مي خوندن

به يه ميدون بزرگ رسيديم … ..سه بار دور ميدون دور زدن و بوق زدن… ما هم دنبالشون …

.كه يهو داماد قالشون گذاشت و از يه راه ديگه فرار كرد و ملتو بدجور گذاشت سر كار ..همه يه لحظه هنگ كردن كه چه اتفاقي افتاده و وايستادن


romangram.com | @romangram_com