#وسوسه_پارت_211

به در دستشويي نگاه كردم ..طاقت نيوردم و

لقمه رو برداشتم و شروع كردن به خوردن …

تو دلم خودمو توجيه مي كردم :

..گشنمه..نمي تونم كه بخاطر هزار جور فكر كردن اقا خودمو به كشتن بدم ..

اوه خداي من يعني ….اين يه لقمه منو از مردن نجات مي داد…

حالا كه لقمه تموم شده بود …به غلط كردن افتادم كه چرا خوردم

سميه امد:

پاشو بريم …

بلند شدم

بعد ازامدن سميه ….حاتمم امد ..

منو سميه داشتيم ميزو ترك مي كرديم كه به ما رسيد ..به ميز نگاه كرد …و بعدم به من ..

.زودي حركت كردم …كه نگاش بهم نيفته ..

حاتم-سميه خانوم مظاهر كجاست..؟

سميه-رفت پايين حساب كنه ..

romangram.com | @romangram_com