#وسوسه_پارت_208
.سميه راست مي گفت ..كباباش عالي بود …
خاليش كه انقدر مزه داده بود …حتما با نون يه مزه ديگه مي داد …
با خوردن من …حاتمم شروع كرد به خوردن
تازه مي فهميدم چقدر گشنه ام بوده ..
.حين خوردن اصلا متوجه اون نبودم ……
هر كي از كنارمون رد مي شد يه نگاهي بهمون مي نداخت …
دوتا ادم دربو داغون به همراه دوتا ادم سالم …
.اگر منم جاي اونا بودم و همچين چيزي رو مي ديدم ..حتما بهشون خيره مي شدم..
پس به نگاهاشون اهميتي ندادم و مشغول خوردن شدم …
تو اون لحظه ها سير كردن شكمم از همه چي واجب تر بود …
يه تيكه نون موند و به همراه يه نصف كباب …
دست بردم كه بردام و بخورمش.. كه حاتمم دستشو اورد جلو ..
همزمان دستامون متوقف شد ..سرمو اوردم بالا ..نگامون بهم افتاد …
romangram.com | @romangram_com