#وسوسه_پارت_207

سميه - تو چيزي نميخري ؟

سرمو تكون داد م نه

در حال حساب كردن بودن كه من برگشتم تا انگشتري رو كه ديده بودم يه بار ديگه ببينمش …

دست به سينه وايستاده بود و به من نگاه مي كرد …

زودي برگشتم طرف سميه كه در حال حرف زدن با مظاهر بود ..

سميه - واي اينجا كباب كوبيده هاش محشره ….يه بار بخوري ديگه مشتريش مي شي …

به قسمت خانواد گيش رفتيم ..

.منو سميه يه طرف و مظاهر و حاتم هم رو به رو ي ما نشستن ..

.بوي كباب ..معده ام حسابي تحريك كرده بود ..به خصوص كه چيزي از صبح نخورده بودم …

دوتا سيني …يكي براي منو حاتم و يكي براي اونا …

نون سنگك…ريحون تازه … پياز درشت و دوغ …

اون دوتا كه غرق خودشون شدنو …شروع كردن به خوردن

…حاتم هنوز دست تو سيني نبرده بود..چنگالو برداشتم و يه تيكه از كبابو جدا كردم …انقدر گشنه ام بود كه مي خواستم اول يه چيزي بره تو معده ام ..

.اولين تيكه رو بدون نون گذاشتم تو دهنم

romangram.com | @romangram_com