#وسوسه_پارت_206
تو بازار …مظاهر و سميه …نظر مي دادن و وايميستادن …منم مثل ماشين كوكي دنبالشون راه افتاده بودم … ..تا راه مي رفتن منم راه مي رفتم….وقتي وايميستادن منم وايميستادم …
سميه جلوي يكي از مغازه ها به زور مظاهر برا ي گرفتن يه انگشتر نقره اي نگين دار برد توي مغازه ..منو حاتمو پشت ويترين مغازه وايستاديم …
چشمم به يه انگشتر كه نگين قرمزي داشت افتاد …انگشتر ظريفي بود ….ازش خوشم امد…
كنارش يه انگشتر با نگين مشكي مردونه …خيره به ويترين بودم كه سميه صدام كرد كه برم تو و نظر بدم ….
سميه يه نگين سبز كه همرنگ چشماش بود برداشته بود …
سميه-نظرت چيه ؟
-قشنگه
سميه-يعني برش دارم …؟
با لبخند كوچيكي سرمو تكون دادم …
سميه-عاليه ..مظاهر… من اينو بر مي دارم ..
مظاهر-نه خير اين خانوم ما سير موني نداره …تا منو ور شكست نكنه خيالش راحت نميشه ………هر چي ببينه دلش مي خواد …
سميه-هي اقا انقدر غر نزن…. مي خواستي زن نگيري… حالا هم گرفتي ..بايد خرجش كني ….
و شروع كرد به خنديدن …
romangram.com | @romangram_com