#وسوسه_پارت_205

به من نگاه مي كرد ….به ديوار تكيه داده بود ..مظاهر هم كمي پايين ترش در حال خوندن نماز بود …

نه نفرتي بود و نه ترسي …همين طور همو نگاه مي كرديم …با اينكه صورتش مثل سايق نبود… ولي هنوز جذابيتشو داشت ….

سميه متوجه من نبودو مدام حرف مي زد… و من ….خيره به مردي …

كه قرار بود تمام عمرمو باهاش سر كنم …..اخرم من سرمو گرفتم پايين …

.مسعود كارشو كرده بود و با گفتن اون حرفا اون روز …… ذهنمو از به ياد اوردنش…پاك كرده بود ….

ته دلم يه چيزي ميگفت … مسعود هنوز منو مي خواد ….احتمالا مجبور شده اون حرفا رو بهم بزنه …

….

شايد بايد بهش …. يه فرصت مي دادم ..كه از اين سر درگمي دربياد …كه بتونه با خيال راحت بياد دنبالم ….

اما چطور من كه ديگه …..

مني كه اسمم تو شناسنامه يه مرد ديگه است..اون چطور مي خواد بياد دنبالم ….؟

باز سرمو گرفتم بالا …هنوزم خيره بود….نمي دونم با ديدن چهره من به چي فكر مي كرد….

اما من خوب مي دونستم به چي فكر مي كنم ..به تمام اتفاقايي كه مي تونست نيفته ….

همه چي رو مرور كردم… از اولين برخوردش تا با الان ..همه چي رو

مظاهر كه كارش تموم شد… به سميه اشاره كرد كه پا شيم ….و من هم به اشاره سميه از جام بلند شدم …

romangram.com | @romangram_com