#وسوسه_پارت_204
سميه و مظاهر امدن …..
مظاهر - ببخشيد كه دير شد ….
اما جوابي از ما نشنيدن
بيچاره دوتاشون مثلا مي خواستن اين جو سنگينو يه جوري از بين ببرن
…اما منو حاتم …با اخم و تخمامون …نمي ذاشتيم كه اونا به هدفشون برسن …
سميه خيلي نمكي بود …همش در حال لبخند زدن و شوخي كردن بود ….مظاهر هم دست كمي از اون نداشت ..
بعد از امدن اونا مدام سرم پايين بود ..يا اينكه بيرونو نگاه ميكردم ….فقط گاهي به حرفا و شوخياشون يه لبخند كوچيك مي زدم….
وقتي رسيديم
از همون اول سميه دستمو كشيد و منو با خودش برد تو ….خيلي وقت بود نيومده بودم ……
بعد از نماز و پخش كردن خرما ….يه گوشه دنج پيدا كرديمو و نشستيم ..تا نشستيم سميه شروع كرد…و كلي از خودشو و مظاهر گفت …
اينكه همسايه بودن و عاشق هم شدن …به اينكه بعد از امدن حاتم به اين محل ..و اشنايي با مظاهر ..رفت و امداشون بيشتر شده …
همين طور كه حرف مي زد ..چشمم به ضريح خورد و به فكر فرو رفتم …سرمو به يه طرف ديگه چرخوندم ….جمعيت زيادي نبود …و داخل حرم خلوت بود
…همين طور به ادما و كاراشون نگاه مي كردم كه چشمم يه جا ثابت موند …
romangram.com | @romangram_com