#وسوسه_پارت_198


حاتم با دلخوري به مظاهر نگاه كرد .مظاهر در حالي كه لبخند مي زد

..:.اي بابا يه شام مي خواي به ما بدي …..ببين چقدر لفتش مي دي …سوار شو ديگه …اه

حاتم سرشو از دست كار مظاهر تكون و داد و امد سوار بشه ..سريع خودمو كنار كشيم و به در نزديك شدم …

برگه تازه اي از زندگيم به زمين مي يو فته ….برگ قبلي خيلي بي رحمانه زير پاهاي رهگذراي بي عاطفه… خرد شد و از بين رفت …

اين زندگي رو من نساختم …به اجبار واردش شدم .. و به اجبار بايد بهش تن بدم …

به سه تا از ادمايي كه تو ماشين هستن اهميت نمي دم …نگام به درو ديوار كوچه هاست …

به دختر كوچيكي كه تنها سرمايه زندگيش…. دستاي مادرش و يه لحظه رهاش نمي كنه ….

به پيرمردي كه تنها تكيه گاهش…. تو اين پيري يه عصاي چوبيه .قدميه

به زني كه دستاش پر از خريده و براي رسيدن به خونه …گامهاشو تند تر بر مي داره…

نفسمو مي دم بيرونو و به جلو خيره مي شم …

هر چهارتامون فقط داريم همو گول مي زنيم ……كسي خوشحال نيست .

.اين بيرون رفتنم يه بهانه است ….براي حرف نزدن با هم ….براي ايجاد سكوت …براي اروم كردن اعصاب

..سميه اي كه مي گفت شره ..حالا ارومتر از همه ما نشسته بود و جيكش در نمي يومد …مظاهرم… بهانه سكوتش رانندگي بود


romangram.com | @romangram_com