#وسوسه_پارت_197

تو حياطم وادارم كرد كه صورتمو بشورم ….

اول خودش از در خارج شد و بعدش من

مظاهر و حاتم تو ماشين نشسته بودن …حاتم سرش پايين بود و به حرفاي مظاهر گوش مي كرد ..

مي دونستم اصلا تو باغ نيست ….و متوجه حرفاي مظاهر نمي شه

مظاهر ما رو ديد ….و به حاتم چيزي گفت ..حاتم سرشو اورد بالا …اوه خدا صورتشو چيكار كرده بودم …

زود سرمو انداختم پايين كه.. انقدر پيش خدا شرمنده نباشم …

مظاهر پياده شد..

و به سمت من و سميه لبخندي زد ….

سميه درو برام باز كرد …دمغ بودم …ولي سعي هم مي كرد ..لجبازي نكنم ….

سميه دم گوش مظاهر چيزي گفت ..مظاهر زود در طرف حاتمو باز كرد و سرشو به گوشش نزديك كرد …و چيزي گفت …

..حاتم نفسشو با ناراحتي داد بيرون و دستي تو موهاش كشيد … پياده شد و به طرف خونه رفت …

بعد از چند دقيقه امد ..لباسشو عوض كرده بود و ابي به صورتش زده بود …سميه و مظاهر بيرون ماشين ايستاده …منتظرش بودن ….

مظاهر سريع در طرف منو باز كرد و رو به حاتم :

بفرمايد اقا داماد

romangram.com | @romangram_com