#وسوسه_پارت_196
شوهرمم كه مي شناسي ..اقا سيد مظاهر ….
همسايه دو تا كوچه بالاترمون بود …حالا هم كه مي بيني زن و شوهريم و يه محله رو دور سرمون مي گردونيم ….
اوووووووو بسه ديگه دختر ….چقدر ابغوره مي ريزي…پاشو پاشو …بهت قول مي دم به زيارت حسابي حالتو جا بياره ….
نگو حوصله ندارم…. كه نمي ذارم تو خونه بشيني…يه هوا به سرت بخوره ….اين ابغوره ريختناتم يادت مي ره ..كو اين چادرت..بذار ببينم …اهان
چادرمو از روي زمين برداشت ….و به طرفم گرفت …و از جاش بلند شد
سميه-بريم ؟
بهش نگاه كردم
با حالت با نمكي بهم چشمك زد ..:
بريم خانومي؟؟؟؟؟؟
دست دراز كردم و چادرو از دستش گرفتم
سميه-مي دونستم خيلي گلي ….اين لپات الان يه ماچ ابدار داره
سميه-اومممممممممم..اخ كه چه خوشمزه است
از حرفش خنده ام گرفت .. به كمكش از جام بلند شدم …
romangram.com | @romangram_com