#وسوسه_پارت_194
…مظاهر و چندتا از همسايه ها به دادش رسيدن …وگرنه معلوم نبود چه بلايي سرش مي يومد…
تا ديشبم تو خونه افتاده بود…امروز م كه پدرش امد دنبالش…به زور از جاش بلند شد ….مظاهر كمكش كرد تا خودشو به محضر برسونه …
نمي دونم چه اتفاقي افتاده و …چي بينتون گذشته…. و كي اين نون گذاشته تو سفرتون
..اقا حاتم خيلي تو داره …فكر نمي كنم حتي به مظاهر هم چيزي گفته باشه …
منو و مظاهر فقط مي دونيم ..به اجبار به عقد هم در امديد…..
اگه مي گمو مي خندم ..فكر نكن بي خيالم و برام مهم نيست .
.اقا حاتم مثل برادرمه …وقتي مي بينم انقدر ناراحته ..دلم براش كباب ميشه ….هيچ وقت انقدر درمونده نديده بودمش …
سكوت كرد و بهم خيره شد
- چقدر مي شناسيش …؟
بيشتر مظاهر مي شناستش ….تو اين مدتم كه تو اين محله بوده من چيز بدي ازش نديدم …
هدي جون …منظور حرفاتو نمي فهم …از اينكه تو رو بي ابرو كرده …و….
چي بگم والا …فقط اينو بدون
انقدر مي شناسمش و انقدر قبولش دارم كه بهت بگم … همچين ادمي نيست كه بخواد كمر به بد نامي كسي ببنده ..
romangram.com | @romangram_com