#وسوسه_پارت_192
فهميد اوضاع خرابه …حاتم با صورتي كه خوني شده بود با عصبانيت از حياط رفت بيرون …
دختر به طرفم امد ….
اشكم در امد….از كردم پشيمون شدم ….
اروم بهم نزديك مي شد…
تنم مي لرزيد ….شايد براي اروم كردن خودم گفتم:
- همش تقصير خودشه …
با صداي تقريبا بلندي كه مي لرزيد
- من تحمل اين چيزا رو ندارم …..اگه اون نبود اين بلاها هيچ وقت سرم نمي يومد ……ازش بدم مياد ….برام ….اداي ادماي مظلوم در مياره…..كه چي ؟
كه بي گناهه؟..كه كاري نكرده ؟
ازش بيزارم ….منو از خانواده ام دور كرد ..بي ابروم كرد …ديگه كي بهم نگاه مي كنه ؟…هان ؟
تمام صورتم خيس شده بود
- ازش متنفرم ..تا اخر عمرم ازش متنفرم ….اون حق نداشت با ابروي من بازي كنه… ..حق نداشت منو بد بخت كنه ….حق نداشت منو تو اوج جوني …گوشه نشين.. اين خراب شده كنه
دختر اروم منو به بغلش كشيد …و من…. بلند زدن زير گريه …..تا كه خالي بشم
romangram.com | @romangram_com