#وسوسه_پارت_190


و با خنده همراه مظاهر از حياط خارج شدن ..

با دلخوري به حاتم نگاه كردم …

…از دستش خيلي عصباني بودم …به چه حقي گفته بود كه ما ازدواج كرديم …اصلا اينا كي بودن ….كه از ما انتظار شام …به حساب عروسي هم داشتن ؟

چشمامو بستم كه به اعصابم مسلط بشم …همونطور كه چشمام بسته بود

- منظورت از اين كارا چيه ؟

بايد به ادم و عالم اعلام مي كردي ……كه .چي اتفاقي افتاده….

سرمو با خشم تكون دادم ….

بايد جار مي زدي ..كه .پسر حاج فتاح كبيري ..يه بار ديگه گند بالا اورده …و با ابروي يكي ديگه بازي كرده …

بايد اين كثافت كاريتو به همه مي گفتي …

صدام از خشم مي لرزيد و استكانو با دو دستم محكم فشار مي دادم …

برو ..برو اين برنامه مسخره از قبل طرح ريزي شده اتو جمع كن ….كه …

امدم ادامه حرفمو بزنم كه ديدم بهم خيره شده …

ساكت شدم ….


romangram.com | @romangram_com