#وسوسه_پارت_187

.زودي به پايين نگاه كردم…. شلنگ افتاده بود رو پام و تمام شلوارمو خيس كرده بود …

خم شد و شير ابو بست ….

نمي دونستم اين دختر كي بود كه انقدر خودموني رفتار مي كرد …يعني همه چيزو درباره منو و حاتم مي دونست …..؟

دختر-خانوم خانوما نمي خواي دعوتمون كني بيايم تو ؟

سريع به حاتم نگاه كردم …

دختر با خنده برگشت و به حاتم نگاه كرد ……

اقا حاتم اين رسمش نبودا …يهو انقدر ارومو …بي سر صدا ..دست شما درد نكنه

ترسيدي تو خرج و مخارج عروسي بيفتي… و يه شام به ما بدي

و با گفتن اين حرف دوباره برگشت طرف من ..:

اصلا مي دوني چيه هدي جون ….

من نظرم عوض شد …الان تو و اقا حاتم لطف مي كنيد و منو اين اقا مظاهرو مي بريد بيرون ….و يه شام درست و حسابي بهمون مي ديد …. تا از خجالتمون حسابي در بيايد ..

اينطوري منو مظارهرم حق خورده شدمونو پس مي گيريم ..تا شما باشيد كه ديگه سر مردمو كلاه نذاريد

و بعد به پسري كه اسمش مظاهر بود چشمكي زد و گفت:

.مگه نه اقا مظاهر

romangram.com | @romangram_com