#وسوسه_پارت_185
به سر وضعش نگاه كردم ..هنوز لباساي ظهر تنش بود ….
دوتامون بهم نگاه مي كرديم ..سرمو انداختم پايين و از كنارش رد شدم …
يه قدم از ش دور نشده بودم كه بازومو گرفت …
با خشم برگشتم طرفش …به چشماش نگاه كردم ..نگاش جدي بود …
متوجه نگراني تو چشماش شدم …
سرمو برگردوندم و به در خيره شدم..
- نگو كه نگران شدي ..كه خيلي مسخره است ….
با پوزخندي سرمو برگردوندم طرفش
نترس ديگه كسي نگرانم نيست… كه به خاطر گم شدن و مردنم …ازت باز خواست كنه …
حالا و اون دستتو ازم دور كن …كه به اندازه كافي بر چسب بي ابرويي تو اين چند روز ه بهم خورده
..ديگه نمي خوام …بهم برچسب ناپاكي هم بهم بزنن
دستش شل شد و از بازوم جدا شد ….ديگه بهم نگاه نمي كرد ….درو باز كردم و وارد اتاق شدم
هنوز همونجا ايستاده بود و پشتش به من بود …رفتم و يه گوشه نشستم ….
.اروم برگشت و بهم نگاه كرد …با نفرت بهش خيره شدم ..كه از رو بره و خودش سرشو بندازه پايين ….
romangram.com | @romangram_com