#وسوسه_پارت_184


كلي همهمه بود …گاهي كسايي كه از كنارم رد مي شدن ….و بهم خيره مي شدن

تا نماز شروع بشه ..

از كتابخونه يه قرانو برداشتم …چشمامو بستم و با تمام وجود از سر قران انگشتامو حركت داد م ….و بازش كردم ….

قلبم با ديدن اين سوره به دفعه پر از ارامش شد …..

…سوره يس….

عجيب ارامش گرفتم …..ديگه ته دلم نمي لرزيد

بعد از تموم شدن نمار …از مسجد زدم بيرون …خيلي سبك شده بودم …

كوچه مثل ظهر نبود ….مردم در حال رفت و امد بودن …..

.بچه ها هم در حال بازي و دنبال كردن هم بودن …..براشونم مهم نبود كه كي به اين محل اضافه شده..كي كم شده

به سر كوچه كه نزديك مي شدم ….چشمم به يه ماشين پيكان سبز رنگ خورد …. كه پسري بهش تكيه داده و به ته كوچه نگاه مي كنه ..از كنارش رد شدم ….بهم نگاه كرد ….

بهش محل ندادم …و به طرف خونه رفتم ..در نيمه باز بود ….

برگشتمو به پسر كه با تعجب بهم نگاه مي كرد… نگاهي انداختم و زودي وارد خونه شدم ….

تا پامو گذاشتم رو پله پايين در ..حاتم و ديدم كه با عجله از اتاق خارج شد …تا منو ديد …سر جاش خشكش زد ….


romangram.com | @romangram_com