#وسوسه_پارت_183
سرمو برگردونم به جهت صدا
بي اراده زبونم چرخيد :
مسجد ….!!!
دلم پر بود…نياز به تخليه داشتم ..دست از روي در برداشتم ….و به راه افتادم ….از بين كوچه ها كه رد مي شدم…ذهنم خالي تر و خالي تر مي شد …..
هر چي پيش مي رفتم… به صدا نزديكتر مي شدم ….
مسجد زياد دور نبود …
مقابل مسجد ايستادم ……و به سر در ش نگاه كردم…نور سبزش…منو به سمت خودش مي كشوند …
چونم شروع كرد به لرزيدن ..دلم پر بود ….همونطور كه به سر در… و نور سبز خيره بودم :
- ديگه كسي رو ندارم …پس ازم رو نگير ….يه امشبي رو مهمونم كن ….دلم شكسته …
اگه مي خواي هنوز عذابم بدهي …حداقل يه امشبو بهم رحم كن ….ديگه نمي تونم ..در توانم نيست …يه امشب دلمو مهمون خودت كن
وارد شدم ……..با ورود به مسجد …همه چي رو فراموش كردم …
چقدر اين وضو بهم چسبيد …جمعيتي زيادي تو مسجد بود …به جالباسي دم در نگاه كردم …
به دونه چادر مونده بود ..به جمعيت نگاه كردم …خوشحال شدم …و چادرو برداشتم
….جلو جا نبود ..براي من همين ته ام از سرم زياد بود ….
romangram.com | @romangram_com