#وسوسه_پارت_182


اين اخرين اميدم بود كه …از دست رفته بود ….

دستمو گذاشتم رو ديوار …و در حالي كه راه مي رفتم ..مي كشيدمش رو برجستگي هاي ديوار ……ديگه به چيزي فكري نمي كردم …..فقط دلم مي خواست راه برم …

نمي دونم چقدر راه رفته بودم..ولي پاهام حسابي درد گرفته بودن..

فقط متوجه شدم كه اسمون ديگه روشن نيست

به خودم امدم كه ديدم جلوي دري هستم …كه ظهر با كلي اميد بسته بودمش كه ديگه نبينمش

چقدر حقير و پست شده بودم كه ….بي اراده برگشته بودم همونجا …..

مقابل در ايستادم …دستمو گذاشتم رو در….ديگه كم اورده بودم ..

از صبح تا به الان چيزي نخورده بودم و انقدر راه رفته بودم كه ديگه برام رمقي نمونده بود ….

حوصله گريه كردنو هم نداشتم ….از همه جا قطع اميد كرده بودم ….هيچ اسمي و هيچ كسي هم ديگه تو ذهنم نقش نمي بست ….

انگشتمو روي در حركت دادم ….و به فكر فرو رفتم

با اينكه هر وقت كم مي يوردم فقط اميدم خدا بود… و ازش كمك مي خواستم ..ولي اينبار از خود خدا گله داشتم كه تنهام گذاشته بود…بغض كردم ..

- خدا تو هم يعني وجود داري؟ ….من كه ديگه شك دارم ….

چشممو بستم واز در فاصله گرفتم ….كه صداي اذان طنين انداز اون فضاي غم گرفته شد


romangram.com | @romangram_com