#وسوسه_پارت_181
مسعود-خانوم قرباني ..همه چي بين من و شما تموم شده …لطفا ديگه با اينجا تماس نگيريد ….و مزاحم نشيد
-مسعــ
گوشي رو گذاشته بود …..
..با دهني باز به گوشي نگاه كردم….
مسعود همه چي رو بين خودش و من.. تموم كرده بود …
اشكم در امد….احساس مي كردم همه چي دور سرم در حال چرخشه …..با دستاي بي حس…. گوشي رو گذاشتم سر جاش ….و به تلفن خيره شدم …
مغازه دار-حالت خوبه دخترم ؟
برگشتم و به چهره پيرمرد كه نگرانم شده بود …نگاه كردم …..
دوباره سوالشو تكرار كرد ….سرمو ازسر گيجي تكون دادم …و به طرف ديگه اي خيره شدم …
پوزخندي به اميد واهيم زدم كه فكر مي كردم وجود داره….
..مسعود هم مثل بقيه رفتار كرد ……چرا نفهميدم كه اونم از اول دنبال بهانه ست و مي خواد تركم كنه …….
چرا فكر مي كردم اون با بقيه فرق داره
بي توجه به مغازه دار… با حالي داغون و زار …از مغازه خارج شدم
به پياده رو نگاه كردم ….چقدر راه .بود…….
romangram.com | @romangram_com