#وسوسه_پارت_174


اونم از سر ذوق زياد ..به خاطر رفتار مسعود …

.با تمام تواني كه داشتم ..به سمت خونه اي دويدم كه از رفتن توش… كراهت داشتم ……اينجا خونه من بود ..نه اون نيم وجب جا و نه پيش…. اون مرد نامرد….

نه اونجا جاي من نبود …

مونده بودم اين همه جونو از كجا ميارم… كه يه نفس مي دوم …..شايد همه اميدم مسعود بود كه بهم اين نيرو رو مي داد….

كوچه ؟ …….كوچه شفق …پلاك…..؟ پلاكش چند بود ….

…112…..نه …..نه …115…

حيرون به در خونه ها نگاه مي كردم …110 …

-.نه اينا شماره هاي زوجه …

.به اون طرف كوچه رفتم …انگشتام رو لبام حركت مي كرد …چشمام فقط يه چيزو مي خواست ببينه……… 115…

جلوي در سفيد رنگ بزرگي ايستادم … و خشك زده به شماره پلاك نگاه كردم …115….

يه قدم به طرف در برداشتم …دستمو به طرف زنگ بردم ..

ولي ايستادم و دستمو پس كشيدم …..سريع صورتمو كه پر از اشك بود و با كف دستم پاك كردم …

چندتا نفس عميق كشيدم و اين بار با اطمينان دستمو گذاشتم رو زنگ ….


romangram.com | @romangram_com