#وسوسه_پارت_173

به ياد اون روز افتادم ..به چشماي شاگرد نگاه كردم ….

اون روز حاتم بود كه بهم بليط داد…..كاش دستم قلم مي شدم و با ابرو ريزي از اتوبوس پياده مي شدم ….چقدر خريت كردم كه بليطشو قبول كردم

خانوم بليط ..؟

بليط نداشتم..پولي هم نداشتم…

با نا اميدي دستمو كردم تو جيب مانتوم …به يه كاغذ رسيد …اروم درش اوردم ….

اشكم سر ريز شد..همون بليطي بود كه حاتم براي دومين بار بهم داده بود…چرا دست از سرم بر نمي داشت ….

شاگرد متعجب از اشكام كه بي محابا از صورتم جاري مي شد…بهم نگاه مي كرد

چرا نمي تونم چيزي كه مال اونه از بين ببرمش..هر چيزيش يه كمك به منه…

دستمو اوردم بالاتر ….چقدر مچاله شده بود ….هنوز به بليط نگاه مي كردم كه از دستم كشيدش بيرون …و مشغول جمع كردن بقيه بليطا شد

اتوبوس به ايستگاه بعدي رسيد..زني كه كنارم رو صندلي نشسته بود از جاش بلند شد….

صندلي خالي شد….با بي حسي روش نشستم و سرمو تكيه دادم به شيشه…

تو ذهنم تكرار مي كردم :

مسعود منو مي خواد ..اون نمي ذاره از پيشش برم ….مسعود بايد به همه بگه كه من كاري نكردم

بعد از رد كردن چند ايستگاه بلاخره به ادرس مورد نظر رسيدم ….همون شب ادرس و شماره تلفني كه مسعود بهم داده بود حفظ كرده بودم ….

romangram.com | @romangram_com