#وسوسه_پارت_172
به پشت سرم نگاه كردم …..كسي تو كوچه نبود …
شروع كردم به دويدن …بايد به مسعود مي رسيدم ….
اون مي دونه..اون مي دونه كه من هيچ كاري نكردم …..اون هنوز منو مي خواد..
با دادن اميدهاي واهي ….مي خواستم به خودم بقبولونم كه مسعود محبي .
.مرد مغروري كه مي خواستم سر به تنش نباشه…..منو دوست داره..و توي خونه اي كه قرار بود چند شب پيش اونجا باشم..به انتظارم نشسته …
گريه ام دوباره جاري شد……اون خونه مال منه..خانوم اون خونه منم….وسايلم.هنوز اونجاست …..
من زن مسعودم…خودش …دستمو گرفت تو دستش ….اخرين شب خودش شماره تلفنشو بهم داد……..اون دوستم داره ….دوستم داره….
اتوبوس واحد نزديك ميشد…پريدم توش ….دستمو به نرده چسبوندم و سرمو تكيه دادم بهش …
بعد از چند دقيقه اي سرمو اوردم بالا….همه بد نگام مي كردن..چادرمو كمي كشيدم رو صورتم ….
كه كبودي صورتم كمتر ديده بشه ….
خانوم ..خانوم..
سرمواز ميله جدا كردم
بليطتون؟
romangram.com | @romangram_com