#وسوسه_پارت_171

مي دونستم چند قدم به در نزديك شده …..نزديك شدن اين مرد در هر لحظه و هر كجا …منو به حالت تهوع مي نداخت …

با اوج خشم برگشتم به طرفش ….پشت سرم ايستاده بودم ..

.رنگ نگاش …زبونم بند اورد …..چه نگاه معصومي ……نه اين نگاه ها همش دروغه …اينا همش مظلوم نمايي ..نبايد خر شم

….اين بشر …. ادم نيست …يه حيونه كثيفه …كه جز بد نام كردن دختراي بد بخت كار ديگه اي بلد نيست …

.بايد از تمام نفرتم استفاده مي كردم كه هرچي دلم مي خواد بارش كنم …ديگه ترحم كردن جايز نبود

…اوني كه نياز به ترحم داشت من بودم ..اره من كه فرصت يه دفاع كردن كوچيكم از خودمو پيدا نكردم ..يعني ديگران اين فرصتو ازم گرفتن …..دهنم كف كرده بود

نمي دونم با چه قدرتي ….رو در رو در حالي كه بهم نگاه مي كرد اين حرفا رو بهش زدم

-حالمو بهم مي زني ..توي يه اشغال هوس روني …كه اينبار بدجور سرت كلاه رفته…. .

.توي بي غيرت اگه فكر كردي من اينجا مي شينمو و تن مي دم به اين خفت …كور خوندي ….كثافت نامرد …..

و درو با اخرين توانم چنان بهم كوبيدم كه صداي لرزش شيشه در اتاقو به راحتي تونستم بشنوم ….

هنوز دستم رو دستگير دروازه بود ….احساس مي كردم كمي سبك شدم ……

.اشكم در امد…سريع اشكمو پاك كردم ….به اسمون نگاه كرد …داغي هوا خيلي ازارم مي داد ….

به راه افتادم …..بدون دونستن مقصدي كه قراره بهش برسم …افتاب به فرق سرم مي تابيد….چشام مي سوخت…..سردرد امونمو بريده بود ….

به سر كوچه رسيدم …

romangram.com | @romangram_com