#وسوسه_پارت_170
.مدام در حالي كه دستامو دور زانوهام حلقه كرده بودم… بغض و اشكمو با نفساي عميق سركوب مي كردم……
دلم نمي خواست …جلوي اين مرد گريه كنم و خودمو ضعيف نشون بدم
.اين ظهر لعنتي هم قصد تموم شدن نداشت
از اين افتاب و اين خونه …با اين مرد كه حالم از وجود نحسش بهم مي خورد بيزار بودم و نمي تونستم تحملشون كنم ….
يهو به خودم امد……براي چي من الان اينجام؟ ..چرا عين اين نفهماي مادر مرده راه افتاده بودم دنبالش …….و امده بودم اينجا… ؟
بايد مي رفتم دنبال مسعود ..اون همسر من بود… نه اين مرد ….كه جز بدنامي چيزي برام نداشت
از جام بلند شدم …متوجه من شد ..برگشت و بهم نگاه كردم ..
دلم مي خواستم تمام اب دهنمو نثار صورتي كنم كه روزي فكر مي كردم… خدا هر چي زيبايي تو وجود اين اين صورت قرار داده
خون جلوي چشمامو گرفته بود …
چقدر سكوت ..چقدر خفه خون گرفتن ..چقدر تحمل كردن….
نه نه ديگه به اين يكي اجازه نمي دم منو به ساز خودش برقصونه..و هر كاري كه دلش خواست باهام بكنه ….
…خودمو به در رسوندم و كفشامو بدون اينكه بند كفشامو ببندم ..پوشيدم …حتي بهش نگاهم نكردم ….
دروازه رو باز كردم…..پامو گذاشتم بيرون كه برم ….
romangram.com | @romangram_com