#وسوسه_پارت_169

اينجا خونه ي مرد افسانه اي محله ما بود….

كه همه در باره اش بد مي گفتن ….چند تا برگه ساده كه روش خوش نويسي شده بود رو ديوار با چسب نوار چسبونده بود…

سرمو با ناراحتي به طرف راست چرخوندم ….يه تار كه از ديوار اويزن بود…

سرمو اوردم پايين… يه گاز پيك نيكي و يه كتري كوچيك …

اين طرفتر …يه دست تشك …. حتي يه پنجره هم نداشت

با بغض سرمو برگردوندم و به حاتم كه سرشو گذاشته بود رو زانوهاش نگاه كردم ….

به طرف تشك رفتم و همونطور با چادر نشستم رو زمين و بهش تكيه دادم …..

به كتاباي گوشه ديوار خيره شدم …..اشكم دوباره جاري شد ….دلم هواي خانوم جونو كرده بود ……..

نمي دونم ماجرا از كجا شروع شد و از كي و كجا اين بلاها سرم نازل شد

هر دو داغونتر از اوني بوديم كه حرفي بخوايم بزنيم …چيزي به ديونه شدنم نمونده بود..هر لحظه احساس مي كردم ..مي خوام بميرم ……

همش دنبال مسعود مي گشتم …..اينكه الان كجاست ؟ و داره چيكار مي كنه ؟

چرا كسي در باره مسعود به من حرفي نزد …؟چرا نديدمش ….؟

نگامو دوباره گردوندم به در و ديوار اتاق …..نمي تونستم تحملش كنم

من اتاق خودمو مي خواستم ..من از اين خونه و از اين مرد بيزار بودم …

romangram.com | @romangram_com