#وسوسه_پارت_168


ظهر بود ..و تك و توك ادمي بود كه تو كوچه… اون وقت روز باشه ….بوي بادمجون سرخ شده …كل محلو برداشته بود …..

راه افتاد …..منم مثل بز دنبالش

..به ته كوچه بن بستي رسيد ..كليدي از تو جيبش در اورد …و درو باز كرد …و رفت كنار.

به در نگاهي انداختم ….چقدر جمع و جور و كوچيك بود ….به طرف در رفتم… مي خواستم از در رد بشم…كه ايستادمو بهش نگاه كردم..سرشو انداخت پايين

.درو با دستم بيشتر باز كردم و وارد شدم ….چند قدم رفتم داخل و به وسط حياط كوچيك خونه رسيدم …

حاتم پشت سرم وارد . شد و درو بست ..پشت به در تكيه داد و سرشو گرفت پايين …..

به اتاق رو به روم چشم دوختم ….

معلوم بود يه اتاق بيشتر نيست …گوشه حياطم يه دستشويي كوچيك ….بود

به زور خودشو از در جدا كرد و امد ..و در شيشه اي كه چارچوبش… حسابي زنگ زده بود … رو با كليدي باز كرد ….به زانوش نگاه كردم ….خوني شده بود …

سرمو اوردم بالا …فكر كنم اگر مرد نبود همين جا مي نشست و هاي هاي به حال خودش گريه مي كرد …

.كفشامو با پام در اوردم ….وارد اتاق كوچيكش شدم ….

حاتم همونجا دم در…. روي پله نشست و سرشو گذاشت رو زانوهاش …

به دور تا دور اتاق نگاهي انداختم


romangram.com | @romangram_com