#وسوسه_پارت_167

چشمام از شدت گريه… درد گرفته بودن ..گلوم خشك شده بود ….نشستم …و خودشم كنار دستم نشست و در و بست

راننده از تو اينه به سر وضعمون نگاهي انداخت …

همين طور خيره بود . حركت نمي كرد

كه يه دفعه حاتم داد زد:

چيه بد بخت نديدي؟ …چرا وايستادي؟ ….در بست نگرفتم كه برو بر بهم نگام كني ..

.راننده ترسيد و حركت كرد …

حاتم كه حسابي عرق كرده بود ….سرشو تكيه داد به عقب و چشماشو بست ….متوجه پاش شدم .

.كمي حركتش داد و دستشو گذاشت روش…

با سر انگشتاش به قسمتي كه ضرب خورده بود فشار مي اورد تا كه شايد دردش كمتر بشه

سرمو تكيه دادم به شيشه ….ديگه مغزم كار نمي كرد ..چشمامو بستم ….

****

بلاخره رسيديم ….

حاتم پول راننده رو حساب كرد …و پياده شد ..درو برام نگه داشت كه منم پياده شم …

به محله اي كه امده بوديم نگاهي انداختم …..كوچه هاي تنگ و باريك….جوي اب كوچيك وسط كوچه…كه گاهي از اب و كف پر مي شد و خالي …. ..

romangram.com | @romangram_com