#وسوسه_پارت_166
.انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده باشه ….
بازم مي شدم…. همون هدي قرباني ..دختر حاج عباس قرباني …و بر مي گردم به همون خونه ….پيش خانوم جون و لاله …و زندگي رو از سر مي گيرم ….
اما اينا همش يه رويا بود …….يه روياي خام و دست نيافتني
.بعد از چند دقيقه دستشو به ديوار تكيه داد و بلند شدو به سمت من امد….
بهم رسيد …شلوارش از قسمت زانو پاره شده بود …….بهش نگاه نمي كردم ..
به كارگرا نگاه كردم …بي خيال ما… داشتن كارشونو مي كردن …سرمو بالا گرفتم ….حرفي نمي زد… فقط بهم نگاه مي كرد
چشمامو حركت دادم به سمت پايين و به دستاش رسيدم ….كمي خاك الود و خوني بود …
.از پاش خون مي رفت …
هنوز نگاهم مي كرد ..اروم سرمو چندبار به سمت پايين تكون دادم..
..يعني اينكه فهميدم چه اتفاقي افتاده ….و من كوچكتر از اونيم كه بخوام چيزي رو تغيير بدم .
با كوله باري از خستگيم از جام بلند شدم ..جلوتر از من به راه افتاد …و منم اروم به دنبالش ….
مجبور بودم كه برم…ديگه اقا جونم…. جايي برام نذاشته بود …كجا رو داشتم كه برم ؟هيچ جا ….
به سر خيابون كه رسيديم ..يه تا كسي گرفت..درو برام باز كرد…
romangram.com | @romangram_com