#وسوسه_پارت_165

دلم مي خواست يكي رو پيدا كنم و دق و دليمو سرش خالي كنم ..

به هر طرفي كه مي چرخيدم …كم مي يوردم …كسي نبود …

صدام مي خواست در بياد ولي در نمي يومد ….هي بغض مي كردم ….گلوم درد گرفته بود ..

دستمو گذاشتم رو گلوم ….سعي مي كردم نفس بكشم …..

كاش مي تونستم جيغ بكشم و خودم خالي كنم ….ولي نتونستم .

.تنها به اسمون نگاه كردم …اسمون صاف صاف بود ….حتي يه تيكه ابرم توش نبود…..

.هيچ مانعي براي رسيد صدام به خدا وجود نداشت ….صدامو فقط خودم مي شنيدم ….

- خدا چرا داري انقدر بهم ظلم مي كني ……اين حق من نبود ….هر چقدرم هم گناه كرده بودم ..نبايد انقدر عذابم مي دادي ….اين انصاف نبود …

عقب عقب رفتم و .. به تير چراغ برقي كه پشت سرم بود تكيه دادم…. و سر خوردم پايين و رو زمين نشستم ….

سرمو خم كردم به طرف پايين …

افتاب به سرم مي خورد …….صداي قدماش …تو ي اون سكوت و خلوت كوچه به راحتي شنيده مي شد.

با پايي كه مي لنگيد خودشو رسونده بود سر كوچه…..

تا منو ديد كه نشستم ..با خيالي راحت …به ديوار تكيه داد و سعي كرد بشينه …..اشكم خشك شده بود

دلم اروم نميشد ….همه اش فكر مي كردم… الان همه چي تموم ميشه …

romangram.com | @romangram_com