#وسوسه_پارت_163
حاتم داد زد ..مواظب باش ….
.ترسيدم و دو قدم پريدم عقب
انقدر حواسش به من بود ….كه خودش متوجه نشد و با يه موتور سوار برخورد كرد ….
وايستادم سرجام… به زور از جاش بلند شد….با پايي كه بد تر از قبل مي لنگيد افتاد دنبالم ..
به پياده رو رسيدم….. از بين جمعيت رد مي شدم …
تحمل نگا ههاي مردم نداشتم ……وارد يه كوچه فرعي شدم….
هنوز گريه مي كردم …خبري ازش نبود …
چرا من زنده بودم …. با اين همه بي ابرويي چرا هنوز زنده بودم …..
سر ظهر بود..و .كوچه خلوت
وارد يه كوچه ديگه شدم …كارگرا مشغول كندن بودن….انگار لوله اب تركيده بود ….
سرعت قدمامو كمتر كردم..دستمو رو پهلوم كه از درد كلافه ام كرده بود … گذاشتم
با پشت دست …..اشكاي صورتمو پاك مي كردم ….ولي بي فايده بود ….. تا پاك مي كردم ..دوباره اشكام در مي يومد … ..
.از كنار چاله اي كه عمق زياد ي داشت رد شدم..يه لحظه مكث كردم …و .برگشتم به عقب …..
ته چاله پر بود از خرده شيشه و چند تيكه اهن پاره …
romangram.com | @romangram_com