#وسوسه_پارت_162


سرمو اوردم بالا …و به چشماي مشكي زني كه مستقيم به من خيره شده بود….نگاه كردم ….

با خودم گفتم توچي مي فهمي از حالم؟ ……كه حالا مي پرسي حالم خوبه يا نه

دستشو پس زدم و با سرعت به سمت پايين دويدم ..

بدنم درد مي كرد..اما تحمل اونجا و ادماشو نداشتم …

…..گريه امونمو بريده بود و قصد تموم شدن نداشت ….گوشه چارمو گرفته بودم …كه از سرم نيفته …..

مي دويدم …همه بد نگام مي كردن …

با صورتي كبود و اشكايي كه مي ريختم …واقعا هم ديدني شده بودم …

.به همه تنه مي زدمو مي دويدم ..برام مهم نبود كه كجا مي رم ..فقط مي خواستم برم …

تو اون لحظه ها فكر مي كردم با دويدن و به عقب برنگشتن مي تونم از اين شهر و ادماش فرار كنم

حاتم با اون حال داغونش ..پابه پاي من مي دويد …تا بهم برسه ….

فكر كنم تا جايي كه مي تونسته…. از اين اون كتك خورده بود ….

از خيابون رد شدم ….بي توجه به بوق ماشينا ..

به وسط خيابون رسيدم …چيزي رو نمي ديدم ….سر برگردوندم .تا ببينم كجا هستم كه نزديك بود با يه اتوبوس واحد تصادف كنم


romangram.com | @romangram_com