#وسوسه_پارت_160
از در امدم بيرون ….بغضم تمومي نداشت ….دستمو به نرده هاي پله تكيه دادم ….
با حال نزاري اولين قدمو گذاشتم ….
ديگه طاقت نيوردم …خودمو ول كردم …چشمامو بستم ..سرم به دوران افتاد…..
ياد خنده ها و شيطنتاي بچگيم افتادم…….خونه امون با اون دروازه بزرگش…درخت توتم…..
جيم شدناي قايمكيم…….شوخياي تو راه مدرسه …..اش نذرياي خانوم جون ….سكوتاي بي پايان لاله …..الهه ….واي خداي من…. همه چي تموم شد ..همه چي رو از دست دادم
دستمو گذاشتم رو صورتم …….دلم داشت از تو مي سوخت …..
ايستاده به ديوار تكيه دادم …صداي هق هق گريه ام حتي خودمو هم ….ازار مي داد…چه برسه به ديگران …..
تو راه پله هر كي از كنارمون رد مي شد …فكر مي كرد از هم جدا شديم …و با ترحم بهمون نگاه مي كرد….
غريبي خيلي بده …وقتي مي فهمي ديگه كسي هواتو نداره …..از زمين و زمان سير مي شي …مي خواي بميري و اين مصيبتو تحمل نكني ….
ولي هنوز زنده اي و مي بيني ….همه چيز داره روال طبيعي خودشو طي مي كنه ……
بازي روزگارو بايد تحمل كني در حالي كه بهت لبخند مي زنه ….و همه وجودتو به تمسخر مي گيره ..
تو بازيچه روزگاري….
اشتباه محضه كه فكر كني ..قدرت مقابله با تقديري رو داري كه برات رقم زده شده ….
romangram.com | @romangram_com