#وسوسه_پارت_159

سرمو كه به ديوار تكيه داده بودم ….به سمت بالا حركت دادم و به چهره اي كه زماني ….برام زيباترين صورت بود …..خيره شدم …

وسوسه يك نگاه ..و .كنجكاوي بچگانه ام چطور منو به بازي گرفت ….

كاش زمان به عقب بر مي گشت و من اين اشتباهو هرگز تكرار نمي كردم

گوشه لبش پاره شده بود …زير گونه اش بد جوري كبود بود ….

موهاش ديگه مرتب نبودن ….

سرمو اوردم پايين …ياد گرماي تن مسعود افتادم..من كه كم كم داشتم كنار مي يومدم …چرا همه چي يهو ورق خورد ….باز اشكم در امد……

چرا اون(مسعود )اين چيزا رو باور كرد ……من كه بهش اطمينان داده بودم …اون بهم اعتماد كرده بود ….بهش اعتماد كرده بودم

چشمامو بستم …و تصوير مسعود تو ذهنم مجسم كردم …..به ياد .اخرين لبخندش.. لبخندي زدم ….براي هميشه از دستش داده بودم

چشمامو اروم باز كردم… با همون چهره دربو داغونش جلوم ايستاده بود …

..هيچ حسي نسبت بهش نداشتم….يه زماني ازش متنفر بودم…

كه مجبور بودم به خاطرش سكوت كنم …..ولي حالا به خاطر وجودش ..از همه جا طرد شده بودم ….

با ياد اينكه ديگه نمي تونم خانوم جونو و لاله رو ببينم ….ازش بيزار شدم …

دستمو تكيه دادم به صندلي و هيكل نحيفمو كه زير مشت و لگد اقا جون چيزي ازش نمونده بود …به حركت در اوردم …..

ازم فاصله گرفت ….و رفت كنار….

romangram.com | @romangram_com