#وسوسه_پارت_158
.احساس اينكه ديگه كسي پشتم نيست…تا حاميم باشه ..داغون ترم مي كرد ….. از اتاق امدم بيرون …..اشكم در امد….
شاگرد محضردار..طوري نگام كرد كه حالم از خودم بهم خورد ….به در ورودي رسيدم….
دستمو رو چار چوب در گذاشتم ….به ديوار رو به رو خيره شدم …
.من داشتم كجا مي رفتم؟ ….پيش كي مي خواستم برم؟ …
من كه ديگه جايي نداشتم …..ديگه كسي منتظرم نبو د
..پاهم به يكباره سست شدن…. رو صندلي كنار در نشستم ..سرمو تكيه به ديوار دادم …همه جا رو خيس مي ديدم …..
پسر يه ليوان اب برام اورد و به طرفم گرفت ….با اينكه دهنم خشك شده بود ..
چيزي از گلوم پايين نمي رفت…
.به توجه به پسر به اشكام اجازه دادم كه بيصدا.. مثل فريادم تو سكوت جولون بدن …..
معلوم بود دلش به حالم سوخته ….ليوان اب و كنارم رو ميز گذاشت و رفت
شوك اين اتفاق…. تمام وجودمو بي حركت كرده بود…
هنوز دنبال اين مي گشتم كه كي ما رو تو اون شب تاريك ديده ….
كه باز مثل چند وقت پيش جلوم ظارهر شد….با همون قد و قامت
romangram.com | @romangram_com