#وسوسه_پارت_157
به موهاي سفيد اقا جون كه بيرون اتاق و پشت به من ايستاده بود نگاه كردم ….
حتي ديگه نمي خواست براي اخرين بار به دخترش نگاه كنه .دونه هاي .تسبيحشو بين انگشتاي دستش مي چرخوند ….
نگام به محمد افتاد ….سرشو تكون داد …كه تمومش كنم …
نگامو چرخوندم …محضر دار منتظر من بود …هواي داخل اتاق چقدر گرفته بود ….مسعودي هم در كنارم نبود كه براي حفظ زندگيم …با اين اون جدال كنم ….
بي رمق سرمو تكون دادم و با صدايي دو رگه ي خيلي ارومي كه از ته چاه در مي يومد ……….به همه ارزوهايي كه مي تونستم داشته باشم …. پايان دادم
- بله ….
دستمو تكيه دادم به ديوار و سعي كردم از جام بلند شم …
همه چي تموم شده بود ….
اقا جون و محمد رفته بودن ..حاج فتاحي هم در كار نبود …
فقط اون بود كه سرشو گرفته بود بين دستاش …..
محضر دار چيز ايي در مورد شناسنامه ها مي گفت …
اما من فقط به اون نگاه مي كردم …..به اوني كه تمام زندگيمو از بين برده بود
پهلوم تير مي كشيد ….ديگه نمي تونستم تحمل كنم …
.احساس مي كردم پاهام دارن رو زمين كشيده مي شن….هيچيم ديگه دست خودم نبود ….تنهاي تنها شده بودم…
romangram.com | @romangram_com