#وسوسه_پارت_156
پاهام توان ايستادن نداشت …..عقب عقب رفتم و رو صندلي نشستم ….
حاج فتاح با سر افكندگي وارد اتاق شد و به سمت حاتم رفت
حاج فتاح - پسر …..كم ابرومو بردي؟ .بس نبود ؟….ديگه با چه رويي برم تو اون محل ….
با اين كارم چيزي از ابرومون بر نمي گرده ……لا اقل ….
حاج فتاح حرفشو نيمه كاره رها كرد و از اتاق خارج شد ….
من موندم حاتم ….تازه فهميده بودم چه بلايي داره سرم مياد ….
براي حفظ ابروشون داشتن منو اون عقد مي كردن ….
اشكم در امد …..
من كه كاري نكرده بودم ….اين حق من نبود …حق من نبود ….
هنوز اقا جون و محمد بيرون در منتظر بودن تا مطمئن بشن كه صيغه عقد جاري ميشه
…..وقتي عاقد خوند ..ازم تو زندگيم …..براي اولين بار اجازه خواست …ايا وكيلم ….؟
دلم به حالم بدجوري سوخت ….
اشك بي صدا از گوشه چشم جاري شد….ديگه مي دونستم جايي ندارم …..ابروم خواسته يا ناخواسته تو اون محل رفته بود ….از حالا هر كي هر چي مي خواست مي تونست بهم نسبت بده ….
romangram.com | @romangram_com