#وسوسه_پارت_153

سرشو اورد بالا و به من نگاه كرد…..نمي دونم چه مرگش شده بود…فقط مطمئن بودم ..به زور خودشو اينجا نشونده …وگرنه چيزي به از حال رفتنش نمونده بود ….

سرشو انداخت پايين …..

با ياد اوري اون چه كه گذشته بود ….يكسره تمام وجودم از خشم پر شد ….

محمد-حاج اقا زود تمومش كنيد…..

محضر دار-گفتيد قبلا عقد بودن ؟

محمد-نه حاج اقا يه صيغه موقت دو روزه بود …كه تموم شده

محضر دار سرشو تكون داد …و تو دفترش شروع كرد به نوشتن

محضر دار-شناسنامه خانوم..

محمد-بفرماييد حاج اقا …

يه شناسنامه ديگه رو ميزش بود.. اون برداشت و خوند …و اطلاعاتي رو وارد دفتر بزرگش كرد

محضر دار-به اقاي كبيري بگيد بياد اينجا رو امضا كنن …

محمد-تموم شد حاج اقا ….؟ ما مي تونيم بريم …؟

محضر دار-نه اقاي قرباني هم بايد بيان امضا كنن

….حاج فتاح كه رنگ به روش نمونده بود …..وارد شد …و بعد از اينكه دفتروامضا كرد از اتاق خارج شد ….

romangram.com | @romangram_com