#وسوسه_پارت_154
اقا جونم بدون نگاه كردن به من داخل شدو دفترو امضا كرد
محضر دار-اقاي كبيري …اقاي كبيري …حاتم كبيري …
سرشو اروم اورد بالا …
محضر دار-بياييد اينجا رو امضا كنيد ….
محضر دار خودكارو به طرفش گرفت
نگاه حاتم به طرف محضر دار بود …..انگار قصد تكون خوردن نداشت ..اقا جون صبرش تموم شد و به طرفش رفت..يقه كتشو گرفتو به زور از رو صندلي بلندش كرد
با عصبانيت يقه كتشو تكون داد….حاتم چشماشو بسته بود و با هر تكون اقا جون سرش جلو و عقب مي شد
.اقا جون داد زد:
..پسره بي ابرو مي ري امضاش مي كني يا نه…
محضر دار و محمد به زور اقا جونو از حاتم جدا كردن ….
حاتم با پايي كه مي لنگيد به طرف ميز رفت و شروع كرد به امضا كردن … ….
بعد از اون محضر دار دفترو گذاشت رو به روي من ……باورم نميشد …بدنم مي لرزيد …تمام بدنم سرد شده بود
با عجز به محمد نگاه كرد.م…
romangram.com | @romangram_com