#وسوسه_پارت_152
با چشمام دنبال مسعود و حاج نادر گشتم ….اما نبودن….
اقا جون با تسبيح هميشگيش از يكي از درا امد بيرون ….دهنم باز موند….تا منو ديد خواست به طرفم هجوم بياره كه محمد مانعش شد …..
و وادارش كرد كه بره بيرون
داشتم ديونه مي شدم ….چرا همه داشتن باهم بازي مي كردن ؟..قراره اينجا چيكار كنيم …
محمد-برو تو اين اتاق ….
به محمد خيره شدم..سرشو تكون داد..:
برو تو
با قدماي شل وارد شد….
خداي من كي رو مي ديدم ….اين امكان نداشت …اينجا داشت چه اتفاقي مي افتاد ؟….
خوب به صورتش نگاه كردم ..مي خواستم باور كنم كه خودشه
سرو صورتي ورم كرده و دربو داغون …. موهاي اشفته …گونه اي كبود …
روي صندلي نشسته بود…يه دستمال خوني رو هم گرفته بود تو دستش …..و گاهي مي كشيد رو بينيش …
بهش نزديكتر شدم …..
romangram.com | @romangram_com