#وسوسه_پارت_151

حسابي گيج شده بودم …..اينا داشتن منو كجا مي برد ن ….لاله كه اشكش بند نمي يومد….

بلاخره به جايي كه مي خواستيم برسيم…. رسيديم …نمي تونستم درست رو پاها م وايستم …..به تابلوي بالا سرمون نگاه كردم ..

“دفتر ثبت ازدواج …”

-لاله مسعود مي خواد بي سر صدا عقدم كنه ….؟

جوابي نداد..با خودم گفتم:

حقم داره ..داره ابروش مي ره ….ولي من كه كاري نكردم ….

با كمك لاله از پله ها بالا رفتم …….

همش با خودم مي گفتم ..پس چرا مسعود نمياد كمكم؟ ….دارم از درد مي ميرم ….

محمد خم شدو دم گوش لاله چيزي گفت ….لاله دستمو محكم فشار داد…و

لبخند تلخي زد….و منو رها كرد و رفت پايين….

از حركاتشون تعجب كردم …..

محمد-بيا تو ….

به محمد نگاه كردم ولي ازم رو گرفت ….مگه چيكار كرده بودم كه حتي حاضر نبود بهم نگاه كنه ..وارد شدم ….

با ديدن حاج فتاح تعجبم بيشتر شد …. اين اينجا چيكار مي كنه ….؟

romangram.com | @romangram_com