#وسوسه_پارت_150


لاله-محمد فرستاده دنبال هدي …

خانوم جون كه طاقت نيورد ….وبا تيكه به در از جاش بلند شد و رفت توي هال…

لاله روسريمو به سرم بست

- چرا حرف نمي زني ؟…..من بايد كجا برم ….؟

لاله سرشو انداخت پايين ..

لاله-پاشو خواهرم ..پاشو……خدا باعث و بانيشو لعنت كنه… كه اين بلا رو سر مون اورد….

-داري درباره كي حرف مي زني ….؟كي ؟ چرا حرف نمي زني ؟چرا داريد ديونه ام مي كنيد ؟

چاردشو سرش انداخت و منو وارد كرد كه بلند شم ….چادر منو هم سرم انداخت ….

ساك كوچيكمو برداشت …خانوم جون تا مارو ديد رفت تو اشپرخونه..

-چرا خانوم جون داره اينكارارو مي كنه …؟منو داري كجا مي بري ….؟

محمد وارد شد …..به طرفمون امد …كيفو از دست لاله گرفت ….

و به طرف در راه افتاد….

با لاله صندلي عقب نشستيم ….


romangram.com | @romangram_com