#وسوسه_پارت_145
مي خوام كه باز دستشو دراز كنه
به دفعه تو خندهاش اخم مي كنه
مسعود-برو بمير …
و پشتشو بهم مي كنه ….داره ازم دور ميشه ….
صداش مي زنم..ولي جوابامو نمي ده ….با عصبانيت بر مي گردم طرفش ..چشماش پر از اشكه ..
اونم ازم رو مي گيره ….دو تاشون دارن تنهام مي ذارن….همه جا داره تاريكتر مي شه
از وحشت چند قدم عقب مي رم…. كه زير پام خالي ميشه و با شدت به سمت پايين سقوط مي كنم…
ته دلم خالي ميشه…همه جا تاريكه …دستي براي نجاتم مياد پايين ….دستامو ميارم بالا….سر انگشتام داره به سر انگشتاش نزديك ميشه ……دارم لمسشون مي كنم ….
فقط دستشو مي بينم .. نفس كم ميارم ….چرا هوا نيست …مي خوام جيغ بزنم كه بلاخره مي گيره ….نفسم بالا مياد …دستم به سوزش ميفته …به دستم نگاه مي كنم ….
تا سرمو بر مي گردونم كه دستو ببينم همه جا سفيد ميشه ….چشمامو از نور شديد مي بندم ..تا باز كردم ….نگام به لامپ توي اتاقم ميفته ….
مي دونم كه حسابي عرق كردم …..
خانوم جون بالا سرمه ….به مردي كه بالاي سرم ايستاده و سرم دستمو تنظيم مي كنه نگاه مي كنم ….
صداها برام گنگه ….
مرد بعد از كمي صحبت كردن با خانوم جون ….وسايلشو جمع مي كنه و از اتاق خارج ميشه ….
romangram.com | @romangram_com