#وسوسه_پارت_143

به ياد مسعود افتادم ….نكنه اون همه چي رو بهم زده ..اخه چرا ؟

شايد پشيمون شده با من ازدواج كنه …

اخ خدا دارم از درد مي ميرم ….طاقت نشستن ندارم ..همونطور نشسته رو زمين

دراز مي كشم …….

صداي پاي كسي مياد كه داره با دمپايي تو حياط راه مي ره ……نه راه نمي ره…. داره مي دوه …

دوست دارم بدونم كجا مي ره …ولي چشام طاقت بيدار موندن و گوشام حوصله گوش كردنو ندارن …

سرم به دوران مي افته …چشمامو اروم رو هم مي ذارم ……صداي باز شدن در اهني زير زمين كه همراه با خش خش لولا هاي خرابشه …خوابو از چشام مي پرونه

ولي طولي نمي كشه كه چشام دوباره بسته مي شن …. صداشو مي شنوم يكي داره بهم نزديك ميشه …..

هدي …هدي

تلاش مي كنم كه صداي مخاطبمو تشخيص بدم …كمي چشمامو باز مي كنم ….خانوم جونه….

مي خوام پا شم ….اما بي فايده است ..ديگه نمي تونم ….

بلند داد مي زنه …صداي اي خدا… دخترم از دست رفت تو گوشم مي پيچه ….

سرمو تو بغلش مي گيره و هي تكون مي ده …گريه امونشو بريده ….

و بعد باز سكوت ….

romangram.com | @romangram_com