#وسوسه_پارت_142
به دستم نگاه مي كنم ..خونيه….
بي توجه… دستامو مي ذارم جلوتر كه خودمو بكشم طرف ديوار ..بلاخره به ديوار مي رسم ..
سعي مي كنم كه بر گردم….كمر و پهلوم از درد تير مي كشن …با دندونام لب پايينيمو گاز مي گيرم …دست راستمو مي ذارم روي بازوي چپم ….
همه جام درد مي كنه … چشمامو مي بندم …كه دردم اروم بشه و كمي نفس تازه كنم ….
سرمو حركت مي دم و به پنجره كه از گرد و غبار كدر شده چشم مي دوزم …هوا تاريك شده ….
گيره هايي كه براي موهام زدن …..به پوست سرم فشار ميارن..دست مي برم و سعي مي كنم دونه دونه از لاي موهام درشون بيارم …
هنوز لباس بخت خوشبختيم تو تنمه …فقط ديگه سفيد نيست …پر از خاك و خونه …
همش اين سوال تو ذهنمه..چرا يهو همه چي بهم ريخت…؟..پس مهمونا كجان….؟
چرا اقا جون افتاد به جونم و تا مي خوردم …منو زير مشت و لگدش له كرد ….؟
به ياد ضربه هايي كه با بي رحمي به وجودم وارد مي كرد …بعض كردم ..چشمام تر شد …
مسعود كجاست؟ …..چرا امروز نديدمش؟..مگه من زنش نبودم؟ ..كجا بود كه منو از زير مشتاي اقاجون نجات بده ..؟…چرا اين بلا سرم امد …؟
…..به هق هق افتادم….به اين فكر مي كردم… چه چيز مي تونست يهو همه چيزو به اين راحتي بهم بريزه ….
همه چيز كه امروز صبح خوب بود …..
romangram.com | @romangram_com