#وسوسه_پارت_141

اقا جون داره به طرف مي دويده ..چند تا از مرداي فاميل از تو خونه به سمت اقا جون مي دون كه جلوشو بگيرن ..

.ولي خير ديره شده …تنها …كمريند اقاجونو مي بينم كه بالا مي ره… و درد و جيغ و اشكم …

انقدر منو زده كه دارم خون بالا ميارم …

بلاخره گرفتنش ….به بالاي سرم با چشماي نيمه باز نگاه مي كنم ….همه دارن مي بينن ..همه دارن مي بينن …

لاله سعي داره منو از زير دست و پاي اقاجون جمع كنه …محمد به زور جلوي اقا جونو گرفته

..خانوم جون كه ديگه چادرشو ول كرده …و صداي با ابوالفضلش…تمام خونه رو برداشته …

اقاجون خودشو از دست اونو رها مي كنه…. به طرفم مي دوه ..

مي خوام خودمو بكشم عقب ….كه محكم با پاش مي كوبه به پهلوم ….درد تا مغز استخونم مي ره و من چشمامو مي بندم ….

نمي دونم چه وقت از روزه ..ولي خونه تو سكوت وحشتناكي فرو رفته …..كمي خودمو تكون مي دم …..همه جام درد مي كنه ….

چشمام بيشتر باز ميشه …چقدر زيرم سردو…نمناكه…

سعي مي كنم دستامو اهرم كنم و خودمو بلند كنم ….

اما با يه تلاش كوچيك مي يوفتم رو زمين….بوي نم خاك و بوي سير ترشيا بهم مي گن كه تو زير زمينم …..

دوباره به دستام تكيه مي دم و سعي مي كنم به ديوار نزديك بشم …تا بهش تكيه كنم….

دستامو مي ذارم جلوتر رو زمين و خودمو مي كشم به طرف دستام ….سرفه ام مي گيره ….دست مي شكم روي دهنم …دستم خيس ميشه …

romangram.com | @romangram_com