#وسوسه_پارت_132
سرشو اورد تو …
مسعود - مراقب خودت باش خانوم اخمو ….
چيزي براي گفتن نداشتم ….حتما فهميد ….كه ديگه حرفي نزد و به طرف ماشينش رفت
هنوز باورم نميشد اين همون مسعود باشه ……. …. تمام اتفاقاي بد گذشته داشتن از ذهنم رخت مي بستن كه برن پي كارشون …
برام چندتا بوق زد و حركت كرد…
تا انتهاي كوچه با چشمام بدرقه اش كردم…..هنوز گنگ بودم …درو بستمو بهش تكيه دادم ..به برگه تو دستم خيره شدم ….
صدايي از ته دلم داشت قلقلكم مي داد …كه كاش نمي رفت …
با اين هدي بيگانه ام
از اون ابروهاي كه كمي پر پشت بودن ….خبري نيست….حالا جاشونو ابروهاي كشيده و حالت دار گرفتن
موهامو ….بالا سرم جمع كردن …پف دامنم خيلي زياده …….تاج روي سرمم منو يا قصه هاي بچگيم مي ندازه
تنها مرضيه همرام امده ……همه دنبال كاراي عروسين ….قراره عروسي تو خونه ما گرفته بشه ….بخاطر حياط بزرگش
ارايشگر به حساب خودش سنگ تموم گذاشته……چهره ام كلي تغيير كرده …
شايد تعريف از خود باشه … اما احساس مي كنم زيبا تر شدم ..دلم مي خواست الان الهه پيشم بود..
romangram.com | @romangram_com