#وسوسه_پارت_133
ولي بعد از اون همه اتفاق كه نديده بودمش …ديگه روم نميشد بهش بگم تا همرام بياد
امشب حتما براي عروسي مياد …حتمي كلي برام ادا اطوار مياد و با رقصاي ابكيش كل مجلسمو بي ابرو مي كنه….
كف دستام سرده ….نيم ساعتي هست كه كارم تموم شده …ولي هنوز كسي دنبالمون نيومده ….مرضيه گاهي بلند ميشه و مي ره تا دم در و بر مي گرده .
.هربارم كه از كنارم رد ميشه دستي به تور و موهام مي كشه …. تصنعي هم كه شده به كاراش لبخند مي زنم ….از ديشب تا به الان همش تو فكر رفتار مسعودم…
از قبل فكر مي كردم طاقت چنين روزي رو نداشته باشم …
اما اون نگاه ..اون لبخند …..يه جورايي ته دلمو قرص مي كنه
. …به يادش لبخندي زدم و به در ورودي ارايشگاه نگاه كردم ..مرضيه بي نتيجه امد تو و رفت به سمت تلفن
قرار بود مسعود خيلي وقت پيش بياد ….
با خونشون تماس مي گيره ..ولي فقط بوق مي كشه ..با خونه ما تماس مي گيره …فقط بوق كشيده …
گوشي رو تو دستش مي گيره و به طرفم بر مي گرده…
مرضيه-نمي دونم چرا كسي جواب نمي ده….
باز به طرف در مي ره …..و نا اميد بر مي گرده …از تنگي لباس تو اون گرما كلافه مي شم ….از جام بلند مي شم كه كمي هواي كولر بهم جون بده ….
هنوز از جام تكون نخوردم كه صداي قدمايي كه با عجله وارد ارايشگاه مي شن منو از حركت نگه مي دارن
لاله است …
romangram.com | @romangram_com