#وسوسه_پارت_130
دستش هنوز به طرفم دراز بود…دستشو تكون داد .
مسعود - .بگيرش …
دستمو از زير چادر در اوردم و براي گرفتن برگه بالا بردم ..هنوز به برگه نرسيده بود …دستمو گرفت تو دستش ….
نفسم بند امد ….زودي بهش نگاه كردم …. داغ كردم ….دستمو محكمتر گرفت تو دستش …
مسعود - هدي بهت اعتماد مي كنم …اميدوارم تو هم بهم اعتماد كني ….نمي دونم قراره تو اينده چه زندگي باهام داشته باشيم …
فقط مي دونم حوصله جنگ و جدلو ديگه ندارم …دلم يه زندگي راحت مي خواد ..شايد قسمت منو تو هم همين بوده …
سرمو انداختم پايين و با ياد آوري حرفايي كه تو ماشين بهم زده بود..به فكر فرو رفتم فشار دستشو رو انگشتاي دستم بيشتر كرد ….
- اما…..
سريع گفت :
اما چي ؟
قدش از من بلند تر بود ..براي همين مجبور شدم كه سرمو زيادي بگيرم بالا …
نگاش چقدر مهربون شده بود …
نتونستم حرفمو بزنم
romangram.com | @romangram_com