#وسوسه_پارت_128
تو چشمام نگاه كرد ..نمي دونم چرا اين طرز نگاه كردنش برام دوست داشتني بود …..
مسعود-دوسش داري ؟
بي اختيار از اين حرف دهنم باز موند ….يه لحظه فكر كردم كه منظورش كيه ..كي رو من دوست دارم؟
مسعود-خواهش مي كنم جوابمو بده ….تو پسر حاج فتاح….. هموني كه اون روز تو ايستگاه اتوبوس ديده بوديش ….دوست داري ؟
تازه متوجه شدم منظورش كيه ….اما اخه چرا …… چرا اين فكرو كرده بود؟ ….ناراحت شدم و سرمو انداختم پايين …
نمي دونم چرا همه مي خواستن منو يه جوري به اون ربط بدن
بهم نزديكتر شد …دستشو گذاشت رو شونه ام …از اين حركتش ..عرق سردي كردم …و سعي كردم خودمو كمي بكشم عقب …شونه امو اروم تكون داد…
مسعود-هدي خواهش مي كنم جوابمو بده ….برام خيلي مهمه….
.هيچ وقت با اين لحن اروم باهام حرف نزده بود ….
صداي ارومش به دلم نشست ……درست بود كه علاقه اي بين من و مسعود در كار نبود …. اما نمي خواستمم درباره ام فكراي بد كنه …
همونطور كه سرم پايين بود ..سرمو تكون دادم…….هنوز دستش رو شونه ام بود …
عين بچه ها
مسعود-مطمئن باشم ….؟
romangram.com | @romangram_com