#وسوسه_پارت_121

خودشو نگه داشت و چيزي بهم نگفت …مي دونست هر چيم كه بهم دلداري بده….بي فايده است ….

همه اشكمو گذاشتن پايه بچه ننه و لوس بودنم ….

چه روزي بود …هيچ وقت فكر نمي كردم …براي اولين باري كه صورتمو اصلاح مي كنم

انقدر ارزوي مرگ كنم ……..دور روز ديگه عرسيم بود …..

يعني كسيم تو دنيا هست كه تو همچين روزي ….از زندگيش سير بشه …

تازه شب متوجه شدم كه خونه اي كه قرار توش زندگي كنم …اصلا تو اين محله نيست …

لاله و خانوم جون كه از خونه حسابي تعريف مي كردن …

از اخرين شب زندگي مجرديم داشتم بهره مي بردم .

.توي ايون كنار لاله نشسته بودم …لاله پارچه هايي كه خانوم جون برام كنار گذاشته بود مرتب مي كرد و چيزيا يي رو هم مي دوخت ..

خانوم جون كه خونه ….يكي از همسايه ها بود..اقا جونمم كه طبق معمولا يا تو مسجد بود يا تو حجره پيش يكي از دوستاش

چونه امو گذاشتم رو زانوهام و به درخت توتي كه تنها يادگار خوش زندگيم بود خيره شدم

لاله-كاش تو خريد وسايل خونه ات خودت ميومدي ؟

-لاله؟

لاله-هوم

romangram.com | @romangram_com